دانلود رمان بازگشت

رمان بازگشت
بزرگنمایی
راهنمای مطالعه کتاب‌ها
برای مطالعه کتاب‌ها، لازم است اپلیکیشن کتابراه را در موبایل، تبلت یا رایانه خود نصب کنید.
جزییات کتاب

معرفی رمان بازگشت

آن نعمتی که خدا به رایگان و همه گیر در نهاد هر انسانی قرار داده، تخیل است. حتی، آن زمان که کولی آواره ای در خیابان از فرط بی چیزی به سوی تو از روی نیاز دست دراز می کند و در نگاهش اندوۀ بی پناهی و نداری موج می زند، او ثروتمندی است که از گنج پنهان در ذهنش بی خبر است. خیال انگیزی و تخیل انسانی مرز نمی شناسد، جغرافیا ندارد، به زمین وابسته نیست و حتی به آسمانها نیز. تخیل ثروتی است که شاهزاده و گدا نمی‌شناسد، زشت و زیبا نمی داند، سالم و معیوب برایش یکسان است. نمی توان آن را خرید که بهایی ندارد. اما قیمتی است، زیباست، رهاست و تو را به هر سرزمین و هرمکانی که اراده کنی، می برد، تو را به هرزمان که آرزو کنی می کشاند. اگر این نعمت را خداوند از آغاز آفرینش انسان در نهادش، ننهاده بود، بشر از فرط بی آرزویی، ناامیدی و تنهایی می مرد و روحش چون گیاهی می پژمرد زیرا همۀ طراوت زندگانی او از همین تخیل است.

بخش هایی از داستان:

به سختی آن پیچ تند را پشت سر نهاد و از غلظت مه و شدت بارش برف کاسته شد، مسیر جاده آرام آرام مشخص شد سرعت اتومبیل بسیار کند بود. در ذهنش محاسبه کرد که اکنون می‌بایست، تپه ماهورهای الیزابت را پشت سر گذرانیده و وارد درۀ سرسبز چسترفیلد شده است.

هنوز بیست تا سی کیلومتر همچنان به مزرعه باقی مانده بود.

در این اندیشه بود که ناگهان سپر جلوی اتومبیل با مانعی برخورد کرد. به تصور اینکـه تودۀ بـرفی باشـد، می‌خواست به راه خویش ادامـه دهـد. امـا مانع سخت‌تر می‌نمود. لحظه‌ای درنگ کرد، مردد بود، می‌ترسید پیاده شود. از داخل هم چیزی پیدا نبود. بار دیگر به آرامی حرکت کرد. شاید حیوانی باشد و یا شاید سنگی...

هنوز چند قدمی فاصله نگرفته بود که به نظرش رسید کسی برایش دست تکان می‌دهد.

نور اتومبیل را بالا گرفت. آری انسانی بود.

اما در این تاریکی و سرما چه می‌کند. آهسته آهسته به اتومبیلش نزدیک می‌شد لباده‌ای مانند کشیشان بر تن داشت و کلاه گشادی که تمامی سر و صورتش را پوشانده بود. قد بلندی داشت و به نظر لاغر اندام می‌رسید. کمی ترسید. بهتر است حرکت کند. بی اختیار شده بود. آن شخص چند ضربه به شیشه اتومبیل زد. هنوز مردد بود. بی اختیار در اتومبیل را گشود. سرمای عجیب و سوزنده‌ای وارد اتومبیل شد. آن شخص بدون گفتن کلمهای برروی صندلی نشست. هنوز مبهوت بود...

ادامه
کاربر مهمان

کاربر گرامی، برای ثبت نظر ابتدا ثبت نام کنید یا وارد شوید.

بیژن فولادی
۱۳۹۵/۷/۲۳
واقعا جالب بود
Ekram اکرام
۱۳۹۵/۵/۲۰
واقعا کتابرآه بهترین است
مهناز ۱۳۷۰
۱۳۹۵/۴/۲۷
ببخشید خانم ظاهری شما با آقای دکتر ابراهیم ظاهری نسبت دارید؟
هزاران کتاب، رمان و مجله همیشه همراه شما
نصب رایگان کتابراه