دانلود کتاب همسفر آسمان

همسفر آسمان
بزرگنمایی
  • از:
  • (۰)
  • چاپ ۱۳۹۲: ۱۱۹۰۰ تومان
  • قیمت: ۴۸۰۰ تومان
  • ۵۰٪ تخفیف اولین خرید با کد welcome50
راهنمای مطالعه کتاب‌ها
برای مطالعه کتاب‌ها، لازم است اپلیکیشن کتابراه را در موبایل، تبلت یا رایانه خود نصب کنید.
جزییات کتاب

معرفی کتاب همسفر آسمان

اولین بار که نگاهم در نگاهت گره خورد را به خاطر می‌آوری؟ فضای سنگینی حکمفرما بود. آدم‌های معروف و مشهور بسیاری حضور داشتند. ناگهان با تو برخورد کردم. میخکوب شدم، نفسم بند آمد و رنگ از رخسارم پرید. دست‌هایم می‌لرزید و تپش قلب امانم را بریده بود. نگاهت آن‌قدر صمیمی و مهربان بود که انگار سال‌هاست مرا می‌شناسی؛ لبخندی زیبا حکایت از دعوتی ماندگار.

لحظه‌ای دور شدم و روی مبل‌های سبزرنگ چرمی، که درست روبه‌روی تو بود، نشستم تا نفسی تازه کنم. احساس می‌کردم رنگ دنیا تغییر کرده. راستی، چه اتفاقی رخ داده بود؟ چرا پاهایم قرار نداشتند؟ لرزش قلبم برای چه بود؟ نام تو چیست؟ از کجا آمده‌ای؟ چشم‌هایم یک لحظه پلک نمی‌خورد. باورم نمی‌شد که چطور ممکن است در یک لحظه تمام وجود آدم مدعی و یک‌دنده‌ای مثل من از پرتو یک نگاه از زمین کنده شود؟

حال عجیبی داشتم. اولین دیدار بود. گیج و مبهوت اطراف را نگاه می‌کردم. کسانی از کنارت می‌گذشتند و برخی هم مدتی در کنارت می‌ایستادند. با کنجکاوی رفتارها و واکنش‌های آن‌ها را مرور می‌کردم.

آیا دیوانه شده بودم؟ آیا دچار وهم و توهم بودم؟ سرم گیج می‌رفت و این سردرد بر گرمای حاکم بر فضا می‌افزود.

دوستی به سراغم آمد.

ـ چی شده؟ بچه‌ها همه بیرون منتظرند، چرا نشسته‌ای؟ حالت خوب است؟ تو که از این فضا خوشت نمی‌آمد و با اکراه آمدی. فکر می‌کردم اولین نفر خارج می‌شوی.

عرق بر پیشانی‌ام نشسته بود. احساس می‌کردم تب وجودم را در خود بلعیده. با بهت به دوستم نگاه کردم و پاسخی ندادم.

ـ کمکی از دست من برمی‌آید؟ شاید گرمای نمایشگاه باعث بدحالی‌ات شده.

به خودم آمدم و گفتم: «حالم خوب است! منتظر من نباشید، خودم برمی‌گردم.»

کم‌کم مهمانان خداحافظی می‌کردند، اما چنان درگیر آن خلوص و مهر بودم که گذر زمان را احساس نمی‌کردم. می‌خواستم تا آخرین لحظه بمانم. هنگام رفتن با چشم‌هایم تو را بدرقه و خداحافظی کردم.

هنگام خروج عکسی به من دادند که قلبم بیشتر فروریخت؛ پرتره‌ی تو بود.

پرسیدم: «این عکس کیست؟»

ـ او را نمی‌شناسید؟

ـ نه!

ـ ساعت‌ها خیره به او نگاه می‌کردید. فکر کردم کاملاً آشناست. چرا به هم ریخته‌اید؟ عجیب است! هروقت نگاهتان می‌کردم، به او خیره شده بودید. حالا می‌پرسید این کیست؟

ادامه
کاربر مهمان

کاربر گرامی، برای ثبت نظر ابتدا ثبت نام کنید یا وارد شوید.

هزاران کتاب، رمان و مجله همیشه همراه شما
نصب رایگان کتابراه