دانلود رمان ناجیان سبلان

رمان ناجیان سبلان
بزرگنمایی
  • از:
  • (۲۴)
  • چاپ ۱۳۸۶: ۱۰۰۰۰ تومان
  • رایگان
  • ۵۰٪ تخفیف اولین خرید با کد welcome50
راهنمای مطالعه کتاب‌ها
برای مطالعه کتاب‌ها، لازم است اپلیکیشن کتابراه را در موبایل، تبلت یا رایانه خود نصب کنید.
جزییات کتاب

معرفی رمان ناجیان سبلان

کتاب پیش رو  به ژانر وحشت با محتوای متافیزیک، از تقابل و ماجراهای متوالی انسان و جن پرده بر‌می دارد. دنیایی سرشار از هیجان و کنش‌های خارق العاده.

بخش هایی از متن کتاب:

کرخت بودم و هیچی رو حس نمی‌کردم؛ چه برسه به مقاومت. تو اون آشفتگی انگار خواب می‌دیدم. یه خواب خاکستری. غم عالم رو دلم سنگینی می‌کرد. احاطه‌ام کرده بودن. اونا رو نمی‌شناختم. قیافه‌هایی محنت کشیده و برآمده که تا به حال نظیرشون رو ندیده بودم. یه آن عین صاعقه، حدس‌هایی تو ذهنم زد و به وضوح حس کردم که پوست بدنم داره جمع میشه. آشکارا می‌لرزیدم. ترس و لرزی که از یه نگرش غلط، غیر ‌واقعى و باورهاى نادرست ناشى می‌شد. شایدم یه ترس معقول. آره جن ها رو به چشم می دیدم.

...ساعت‌ها از پی هم می‌گذشتند. دو متحرک و یک ساکن هم چنان درهم آمیخته و هر از گاهی تلمبه به حرکت در می‌آمد. عمده‌ی کارشان شده بود زل زدن به زبانه کشی زنبوری. تلنگری خوردند یا که اشارتی، حال بماند اصل آن بود که میهمانان ناخوانده خلوت نشین دریافتند که آغازیست که باید بدان بی‌ قید و بند، بی‌ سرکشی گام نهند.

سینا جراتی یافت و با صدایی مرتعش، آهسته گفت: حس می‌کنم از هر زاویه ده تاشون بهم زل زدن و لحظه به لحظه نزدیکتر میشن. نفسم به شماره افتاده. به سر و صورتم انگار دست می‌کشن. مشمئز کننده‌اس. می‌فهمی؟

لحظاتی گذشت اما جوابی نشنید.

با پردلی دادی زد و گفت: با توم، شنیدی چی میگم.

امید بهت زده و عصبانی جواب داد: بند دلم پاره شد چته، چرا داد می‌زنی؟ سر و صورت منم یه سره می‌خاره. دارم کهیر می‌زنم.

آنی نکشید و سرگشتگان از ادامه صحبت باز ماندند. اغتشاش ذهنی و سرگیجه، فشار روی سینه، حس خفگی، نفس‌های کوتاه و تپش قلب گریبان هر دو را گرفته و عکس العمل‌های خفیف، راهی برای نجات از دست احاطه شدگان نگذاشت. لحظات برزخین به کندی سپری می‌گشت...

سال‌ها پیش با یه تهرانی اصیل بنام سعید چند سالی همکار شدم. رادمردی نمونه و سرشار از صداقت. پدرش تو حومه دماوند یه باغ بزرگ و بسیار قدیمی‌ داشت. عصرها هر طوری بود خودشو می‌رسوند اونجا و می‌گفت از شلوغی و هوای آلوده تهران فراری و بیزارم.    

تابستون یکی از همون سال‌ها چند بار اونجا دعوت شدم. تا دلت بخواد باغ دیدم اما اینی که میگم ماسوای اونا بود. یه باغ پنج شش هکتاری با کلی درخت کهنسال پر رمز و راز. جنگلی بکر و زیبا که با دیوارهای بلند و به قول خودش جرز سنگی محصور شده بود. هزاران بار با شکوه‌تر از اینی که می‌شنوی. توی باغ دو تا خونه با معماری متفاوت نزدیک هم داشتند.

یه دو خوابه نما آجری نوساز خالی از سکنه و عمارت نود ساله‌ای با دیوارهای سنگی و سقف‌های بلند که بی‌شباهت به قلعه نبود. ایوانی وسیع، شومینه سنگی بزرگ و آشپزخانه سنتیش از همه جا دیدنی‌تر بود. از تزیینات و تجملات به رغم بورژوازی و خان و خانبازی نیاکانش به شدت پرهیز شده و ثابت می‌کرد که درویشی اونجا عزلت گزیده.

شبی از شبها سرحرفی را که مدت‌ها رو دلم سنگینی می‌کرد؛ این طور باز کردم و گفتم: این درخت چند ساله است؟

با خنده مرموزی جواب داد: چیزی حدود دویست سال...

ادامه
کاربر مهمان

کاربر گرامی، برای ثبت نظر ابتدا ثبت نام کنید یا وارد شوید.

نرگس زمان وزیری
۴ روز قبل
نثر سنگین بود من آخر متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد
چیترا میم
۱۰ روز قبل
باید جالب باشه.
mohammad ag
۱۳ روز قبل
نثر سخت و پیچیده ای داره این کتاب که زیبایی موضوع رو از بین میبره...کلمه های سخت پارسی و آرایه های بیجا و بیهوده انقدری ک ذهن مخاطب رو درگیر داستان کنه بیشتر درگیر این میکنه ک معنی این نثر یا متن چیه!؟
واقعا از این متن پر از ارایه های بیجا و بیخود و صد البته مکلف متنفر شدم و تنها موضوع داستان بود که برام جالب بود...
بهنام فضلخانی
۱۵ روز قبل
پر اشتباه املایی بود .
گفتگو بین شهصیت ها خیلی گیج کننده بود.
و پایان جالب هم نداشت
میر حسن محمودپور - ۱۴ روز قبل
با درود، شما برای نمونه یکی دو مورد ذکر کنید تا قضاوت شود. در غیر این صورت کم لطفی کرده اید و نگاهی مغرضانه دارید
مهدی ک
۱۶ روز قبل
خوبه ولی نویسنده هنوز باید تلاش بیشتری کنه در خلق شخصیت بسیار ممنون
هزاران کتاب، رمان و مجله همیشه همراه شما
نصب رایگان کتابراه